جلال الدين الرومي
27
مثنوى معنوى ( فارسى )
ما همه شيران ولى شير علم * حملهشان از باد باشد دمبهدم حمله شان پيدا و ناپيداست باد * آن كه ناپيداست هرگز كم مباد [ خداوند ، عطيهء هستى را به هستان بخشيده است ] باد ما و بود ما از داد تست * هستى ما جمله از ايجاد تست لذت هستى نمودى نيست را * عاشق خود كرده بودى نيست را لذت انعام خود را وامگير * نقل و باده و جام خود را وامگير ور بگيرى كيت جستجو كند * نقش با نقاش چون نيرو كند [ خداوند به قابليتهاى موجودات نگاه نمىكند ، بل به جود و بخشش خود مىنگرد ] منگر اندر ما ، مكن در ما نظر * اندر اكرام و سخاى خود نگر [ خداوند ، هستى را به موجودات بخشيد ، بىآنكه قابليت آن را داشته باشند ] ما نبوديم و تقاضامان نبود * لطف تو ناگفتهى ما مىشنود [ همهء موجودات ، مقهور قدرت حق تعالى هستند ] نقش باشد پيش نقاش و قلم * عاجز و بسته چو كودك در شكم پيش قدرت خلق جمله بارگه * عاجزان چون پيش سوزن كارگه گاه نقشش ديو و گه آدم كند * گاه نقشش شادى و گه غم كند دست نه تا دست جنباند به دفع * نطق نه تا دم زند در ضر و نفع [ مثنوى را با روح قرآنى توانى دريافت ] تو ز قرآن باز خوان تفسير بيت * گفت ايزد ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ [ مبادا مسألهء جبر را با جبّاريت خداوند اشتباه بگيرى ] گر بپرانيم تير آن نه ز ماست * ما كمان و تير اندازش خداست اين نه جبر اين معنى جبارى است * ذكر جبارى براى زارى است [ نفى جبر و اثبات اختيار در انسان ] زارى ما شد دليل اضطرار * خجلت ما شد دليل اختيار گر نبودى اختيار اين شرم چيست * وين دريغ و خجلت و آزرم چيست زجر استادان و شاگردان چراست * خاطر از تدبيرها گردان چراست [ اعتراض جبريان و پاسخ آن ] ور تو گويى غافل است از جبر او * ماه حق پنهان كند در ابر رو هست اين را خوش جواب ار بشنوى * بگذرى از كفر و در دين بگروى حسرت و زارى گه بيمارى است * وقت بيمارى همه بيدارى است آن زمان كه مىشوى بيمار تو * مىكنى از جرم استغفار تو مىنمايد بر تو زشتى گنه * مىكنى نيت كه باز آيم به ره عهد و پيمان مىكنى كه بعد از اين * جز كه طاعت نبودم كار گزين پس يقين گشت اين كه بيمارى ترا * مىببخشد هوش و بيدارى ترا [ درد ، كليد باب حقيقت است ] پس بدان اين اصل را اى اصل جو * هر كه را درد است او برده ست بو [ هر چه آگاهى بيشتر شود ، درد بيشتر گردد ] هر كه او بيدارتر پر دردتر * هر كه او آگاهتر رخ زردتر [ نقد مشرب جبريان ] گر ز جبرش آگهى زاريت كو * بينش زنجير جباريت كو بسته در زنجير چون شادى كند * كى اسير حبس آزادى كند ور تو مىبينى كه پايت بستهاند * بر تو سرهنگان شه بنشستهاند پس تو سرهنگى مكن با عاجزان * ز آن كه نبود طبع و خوى عاجز آن چون تو جبر او نمىبينى مگو * ور همىبينى نشان ديد كو